تبليغاتX
الو مهتاب
الو مهتاب

مطالب خوشگل

قدرت حافظه............

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که

من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

Click to view full size image

مهتاب نظر یادتون نره

ممنون از همه ی دوستایی که معرفت به خرج میدن و از وبلاگم دیدن می کنن

ببخشید یه روز دیر آپ کردم کلی سرم شلوغ بود و یه ذره هم حالم گرفته بود

راستی محرم بر همگی تسلیت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:51 توسط مهتاب| |

چگونه مي‌توان دنيا را دوباره ساخت

 

پدر روزنامه مي‌خواند، اما پسر کوچیکش مدام مزاحمش بود. تا اینکه حوصله پدر سر رفت، یه صفحه از روزنامه رو که نقشه جهان بود جدا کرد و تیکه تیکه کرد و به پسرش داد "بیا واست یه کار دارم، یه نقشه دنیا بهت می‌دم، ببینم می‌تونی اونو دقیقا همون طوری که هست، بچینی ... "

و بعد دوباره رفت سر روزنامش، می‌دونست که پسر تموم روز رو درگیر اون نقشه می‌شه ، اما ربع ساعت بعد پسر با نقشه کامل برگشت !!! پدر با تعجب پرسید :" مگه مامانت به تو جغرافیا یاد داده ؟!" و پسر جواب داد :‌جغرافیا دیگه چیه؟! اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یه آدم بود، وقتی تونستم اونو دوباره بسازم، دنیا رو هم دوباره ساختم ...

برداشت از وبلاگhttp://farshadnikbin.blogfa.com/

 

Go to fullsize image

 

مهتاب سلاممممممممممممم نظر یادتون نره ما فردا می ریم بله برون داداشم.نمی دونم چرا در عرض یه هفته هر چی دختر پسر تو فامیلمون بود مزدوج شد.البته این بهتر از انقراض نسلی (فوت فک و فامیلاست)که تا پارسال داشتیم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:4 توسط مهتاب| |

نقطه صفر................

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:

" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

  آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "  دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."  اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد

دو جوان لبخندی زد و گفت:

" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.

بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمین است

 

 

ما تو اين تعطيلي هاداريم ميريم مسافرت عروسي فك و فاميلاست باي باي همگي

نظر يادتون نره ها.................................مهتاب


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:34 توسط مهتاب| |

شیشه مشروب ..............

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه :

آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .

این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و...

زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:

"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"

بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :

"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .

مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !

بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.

بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرده می گه شما نمی نوشید؟!

زن در جواب می گه :

نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!!!!!!!!

بیاید دست از سادگی برداریم

سلاممممممممممممممم به همه بازدید کننده ها و دوستان گل

واقعا از اینکه این رشته رو انتخاب کردم خوشحالم چون بچه هامون خیلی باحالن.کلی مسخره بازی درمیاریم همه ی معلم ها رو آسی کردیم.البته وضع درسی مون عالیه همیشه برترین رتبه های درسی رو ما داریم.  ولی یه اتفاق بد افتاد :یکی از باحال ترین بچه هامون که عین خودم استقلالی بود از این مدرسه رفت هممون حالمون گرفته شد بچه ها کلی کادو واسش خریدن.واقعا دلم براش تنگ میشه ......... نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

در ضمن من پنج شنبه ها آپ می کنم منتظر همتون هستم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:30 توسط مهتاب| |

هوش ایرانی........................

چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد . كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته ، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت و ماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد  .....

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت  و 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام را پرداخت كرد . كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت :

از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم  و معلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه  5000 دلار از ما وام گرفتيد ؟

ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت :
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم . ؟!

                                  01113_different_1600x1200.jpg

مهتاب نظریادتون نره راستی دارم خواهرشوهرمیشم دعا کنیدجور شه 

در ضمن دست همتون درد نکنه رکورد قبلی رو شکوندین بازدیدکننده های عزیز 

و یه پیشنهاد برای کساییکه مطالبی مثل مطالب تو وبلاگ من رو دوست دارن:به وبلاگSecretکه لینک کردم سر بزنید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:42 توسط مهتاب| |

مادر............

سر کوچولو پيش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود رفت و نامه اي را که برايش نوشته بود به او دادمادر پس از خشک شدن دستهايش نامه را خواند.مضمون نامه چنين بود

براي اصلاح چمن  2  دلار
براي مرتب کردن اتاقم در هفته  5  دلار
براي رفتن به فروشگاه جهت خريد براي شما  7دلار
براي نگهداري از برادر کوچکم به هنگام خريد شما  8  دلار
براي خالي کردن ظرف آشغال  3  دلار
براي دريافت برگ صدآفرين از معلم  6  دلار
براي تميز کردن حياط و بيل زدن باغچه4  دلار

پس از لحظه اي مادر قلم برداشت و نامه اي را که پسرش نوشته بود برداشت و مطالب زير را نوشت:
براي  9  ماه حمل تو،توئي که در وجودم رشد کردي،مجاني

براي تمامي شب هايي که در کنارت بيدار نشستم،از تو پرستاري کردم و براي سلامتي ات دعاکردم،مجاني

براي تمامي روزهاي سخت،اشک هايي که ساليان دراز مسبب آنها بوده اي،مجاني

براي تمام شب هايي که سرشار از بيم و هراس بود،و براي تمامي آن نگراني هايي که مي دانستم سر راهمان خواهد بود،مجاني

براي اسباب بازي ها،غذاها،لباس ها،و حتي براي پاک کردن دماغت پسرم،مجاني

و وقتي همه اين ها را روي هم جمع کني،هزينه کل عشق واقعي من به تو پسرم،مجاني

پسرک وقتي خواندن نامه را تمام کرد،در حالي که گريه مي کرد گفت:مامان باور کن خيلي دوست دارم.سپس قلم را به دست گرفت و پايين نامه ي خودش با خط درشتي نوشت:قبلا دريافت شده بود
.

Go to fullsize image

بیاید به مامانامون بگیم چقدر دوستشون داریم

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:31 توسط مهتاب| |

 
سنگتراش.......
 
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!مهتاب نظر یادتون نره ها
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:19 توسط مهتاب| |

صداقت...........

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»

بیاید همیشه صادق باشیم 

واما خبر های این هفته

من بیشترین تعداد آرا رو تو شورای دانش آموزی به دست آوردم

من تو ازمون گاج تو کشور نفر ۱۸ و تو تهران نفر۶شدم تازه امادگی نداشتم

و آخرین مو ضوع یه پیشنهاد به همتون پیشنهاد میکنم کتاب فروغ فرخزاد رو بخونید

راستی امتحان دین و زندگی رو عالی دادم

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:0 توسط مهتاب| |

داستان ايمان

مرد جواني كه مربي شنا و دارنده ي چندين مدال طلا بود به خدا اعتقادي نداشت .او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره مي كرد.شبي مرد جوان به استخر اموزشگاه رفت.چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا كافي بود.

مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون اب شيرجه بزند .

ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد .احساس عجيبي او را فرا گرفت.از پله پايين امد و رفت تا لامپ را روشن كند.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود!!!!!!

آيا وقت آن نرسيده  كه كمك ها  و الطاف خدا را ببينيم ؟خدايا كمكمون كن

 راستي من امروز شعرم رو براي معلم ادبياتم خوندم نمي دونيد چقدر ازم تعريف كرد خيلي خوشحال شدم يه خبر ديگه من امروز امتحان دين و زندگي  دادم دعا كنيد خوب شم چون معلممون خيلي مفهومي كار مي كنه و هر مفهومي كه دوست داره برداشت مي كنه.راستي دندون پزشكي رفتماااااااااااااااا    

 براي همتون ارزوي موفقيت مي كنم  مهتاب  نظر يادت نره دوست گلم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:4 توسط مهتاب| |

روز دختر و ميلاد حضرت معصومه به همه خصوصا ما دخترا مباركباد.

                                                  Go to fullsize image

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:18 توسط مهتاب| |

ساحل و صدف ................................
 
  مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد." مهتاب    نظر یادتون نرها............
 Go to fullsize image     Go to fullsize image    Go to fullsize image
و اما  چند نکته :
ـ در جواب خانم يا اقاي secret مي خواستم از انتقاداتتون تشكر كنم اما من دل نوشته رو گذاشتم به اين دليل كه دوست دارم همه ي مخاطبان وبلاگم از مطالب خوششون بياد چون بعضي افراد دل نوشته رو بيشتر مي پسندند و در ضمن من خودم هم دوست داشتم حرف دلم رو بزنم در ضمن خوشحال ميشم ادرسي از خودتون بذاريد تا من جواب انتقاداتتون رو خصوصي بدم.
ـ بعضی دوستان از اینکه من این داستان ها رو نوشتم  تشکر کردن ولی من این داستان ها رو ننوشتم نو یسنده های این داستان ها اکثرا نا شناس هستند انشاا... از خودم هم داستان و شعر میذارم به هر حال ممنون از لطف بی پایانتون .
ـیکی از دوستان ماه تولد من رو پرسیده بود من متولد ۲۲ خردادم.
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:54 توسط مهتاب| |

چقدر ارزش داریم؟؟؟؟؟
 
یک سخنران بسیار معروف در مجلس سخنرانی، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
 
مهتاب نظر یادتون نره دوستای خوبم
                              
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:23 توسط مهتاب| |

بهشت.................
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و گفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
 دختر پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:9 توسط مهتاب| |

و اما دل نوشته

سلام به همه ی دوستای گلی که میان اینجا

یه خبر: من با معدل ۱۹.۷۳ رفتم رشته ی انسانی نمی دونین چه بدبختی کشیدم تا به همه بگم بابا به خدا انسانی بد نیستتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com همه خیلی صریح هر چی دلشون می خواست بهم می گفتنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comالبته منم جواب می دادما به هر مصیبتی بود اومدم انسانی ولی خیلی کیف می ده بچه هامون خیلییییییییییییی باحالن همش داریم می خندیم بهترین سال تحصیلیم امساله امروز زنگ اخر معلم نداشتیم یه دل سیر مسخره بازی در اوردیم .

یه خبر دیگه:من ۵ شنبه داشتم تو تب می سوختم انقدر حالم بد بود که توبه کردم حالا حالم خوب شده دارم از دندون درد می میرم ای خدا من چقدر بدبختم  تو رو هر کی دوست دارین دعا کنید دندون دردم خوب شه چون وقت و حوصله واعصاب دندون پزشکی رو ندارم خصوصا که از بچگی ام یه خاطره بد از دندون پزشکی دارم حالم از هر چی دندون پزشکه بهم میخوره .هنوز هر وقت کسی عطری که اون دکتر دندون پزشکه بچگی ام رو میزنه اعصابم بهم میریزه .البته خودم می دونم این همه تنفر از این قشر زحمت کش جامعه خوب نیستاتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خبر سوم:فردا تولد داداشمه خیلییییییی خوشحالم  راستی کی متولد مهره؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

راستی دلیل نوشتن دل نوشته ها درخواست یکی ازدوستان بازدید کننده بود و شعرم به درخواست روناک جون نوشتم

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:8 توسط مهتاب| |

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

مهتاب نظریادتون نره

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:34 توسط مهتاب| |

واقعیت ها.......

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او
درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:


«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفتو همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:

«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد..

.مهتاب نظر یادتون نره ها....شرمنده عکسش هیچ ربطی نداره چون قشنگ بود گذاشتم

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:41 توسط مهتاب| |

مداد..........
پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم! می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد:
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايی است که ديده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دست بياوری برای تمام عمر به آرامش مي رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اين دست، خداست که هميشه تو را در مسير اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: بايد گاهی از آنچه می نويسي دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظريف تر و باريک تر. پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه می دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدی نيست. در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجی مداد مهم نيست، زغالی اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثری از خود به جای مي گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشيار باشی وبدانی چه می کنی.
      مهتاب نظر یادتون نره                         Go to fullsize image     
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:36 توسط مهتاب| |

مهتاب تابنده نگر بر لرزش برگ اندیشه ی من جاده مرگ

سلام ممنون از نظرات خوبتون

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:54 توسط مهتاب| |

دو روش در حل مسئله

 هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد:
آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد)
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند ...
 تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد !!!

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند:
آنها از مداد استفاده کردند!

 نتیجه :
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :

1-  تمرکز روی مشکل ( نوشتن در فضا)!
2- یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار)!!!

مهتاب     نظر یادتون نره 

                                            

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:17 توسط مهتاب| |

شمع...........

چهار شمع در یک اتاق کوچک به آهستگي داشتند مي­سوختند، در آن محيط آرام و کوچک صداي پچ پچ آنها به گوش مي­رسيد.
شمع اول می­گفت: "من «صلح و آرامش» هستم، اما هيچ كسي نمي­تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي­ميرم." سپس شعله «صلح و آرامش» ضعيف شد و به كلي خاموش شد.
شمع دوم ادامه داد: "من «ايمان» هستم. براي بيشتر آدم ها، ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم." سپس با وزش نسيم ملايمي، «ايمان» نيز خاموش شد.
شمع سوم که ناظر خاموش شدن دو شمع دیگر بود با ناراحتي گفت: "من «عشق» هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم. آدم­ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند، اهميت مرا درك نمي­كنند. آنها حتي فراموش كرده­اند كه به نزديك­ترين كسان خود عشق بورزند. طولي نكشيد كه «عشق» نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. تعجب کرد پس گفت: چرا شما خاموش شده­ايد؟ شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كردن. آنگاه شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي­توانيم بقيه شمع­ها را دوباره روشن كنيم. کودک گفت اسم تو چیه؟ شمع پاسخ داد من اميد هستم!
کودک با چشماني كه از اشك شوق مي درخشيد، شمع «اميد» را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.
 

حتما شنیدید که میگویند: ما به امید زنده ایم  .بیا این آخری رو روشن نگه داریم  مهتاب نظر یادتون نره

                              Go to fullsize image                    

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:12 توسط مهتاب| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ